تاریخ انتشار: ۰۰:۴۳ - ۱۵ خرداد ۱۴۰۵
رویداد۲۴ گزارش می‌دهد؛

افسانه‌ی ضربه‌ی قاطع هوایی | چرا بمباران‌ها رژیم‌ها را سرنگون نمی‌کنند؟

یک قرن است که قدرت‌های بزرگ به دنبال یک رؤیای مشترک‌اند؛ پیروزی سریع، کم‌هزینه و بدون جنگ زمینی. از نظریه جولیو دوئه تا حمله آمریکا به عراق، تصور غالب این بوده که می‌توان فقط با بمباران، اراده ملت‌ها و حکومت‌ها را شکست. اما تاریخ مدرن بارها نشان داده آسمان به‌تنهایی جنگ‌ها را تمام نمی‌کند.

افسانه‌ی ضربه‌ی قاطع هوایی | چرا بمباران‌ها رژیم‌ها را سرنگون نمی‌کنند؟

رویداد۲۴| «زندگی عادی نمی‌تواند در یک کابوس دائم، زیر تهدید نابودی و مرگ، جریان یابد؛ و اگر در روز دوم ده، بیست، پنجاه مرکز مورد اصابت قرار گیرند، چه کسی می‌تواند مانع شود که جمعیت‌های آشفته به میان دشت‌ها نریزند؟ ناگزیر، تجزیه‌ای عمیق در ارگانیسم ملی رخ می‌دهد. مردم که تنها به غریزه‌ی بقا رانده شده‌اند، به هر قیمتی خواستار پایان نبرد خواهند شد، شاید حتی پیش از بسیج ارتش.» جولیو دوئه، «فرمانروایی بر اسمان» (۱۹۲۱)

در تاریخ تحولات نظامی همواره رویای مشترک و وسوسه‌انگیزی در ذهن رهبران قدرت‌های بزرگ وجود داشته است: رسیدن به پیروزی مطلق بدون پرداخت هزینه‌های گزاف جنگ‌های زمینی. این رویا ریشه در تمایل عمیق دولت‌ها برای اعمال خشونت از راه دور، با کمترین تلفات خودی، در کوتاه‌ترین زمان ممکن و با پاکیزگی عملیاتی دارد. هدف غایی چنین تخیلی، وارد آوردن ضربه‌ای چنان قاطع و فلج‌کننده است که سیستم تصمیم‌گیری دشمن را پیش از آنکه نیازی به درگیری‌های فرساینده‌ی روی زمین، اشغال شهرها، مواجهه با شورش‌های چریکی و مدیریت بحران‌های پس از پیروزی باشد، از هم بپاشد.

در قرن بیستم، با اختراع و توسعه‌ی هواپیما، این رویای باستانی سرانجام ابزار تکنولوژیک خود را یافت و از آسمان فرود آمد. هواپیما در دهه‌های نخستین پیدایش خود، فراتر از یک وسیله‌ی نقلیه یا ابزار نظامی، حامل یک وعده‌ی متافیزیکی بزرگ بود: وعده‌ی رهایی انسان از جبر جغرافیا. تا پیش از آن، جنگ‌ها در اسارت عوارض زمین بودند؛ کوه‌ها، رودها، باتلاق‌ها و سنگر‌ها تعیین‌کننده سرنوشت نبرد‌ها به شمار می‌رفتند. اما پرواز، این نوید را می‌داد که جنگ دیگر نیازی به پیشروی وجب‌به‌وجب ندارد. در تخیل استراتژیست‌های اولیه، آسمان به فضایی سه‌بعدی و بی‌مانع بدل شد که سیاست و جنگ را به مفاهیمی هندسی تقلیل می‌داد. منطق جدید این بود: اگر بتوانید از فراز موانع زمینی عبور کنید، مرکز عصبی و حیاتی دشمن را بیابید و ضربه‌ای برق‌آسا و مهلک بر آن وارد آورید، مسیر تاریخ بدون نیاز به درگیری مستقیم ارتش‌ها تغییر خواهد کرد.

جولیو دوئه و پایان فرمانروایی زمین

ژنرال ایتالیایی، جولیو دوئه، نخستین استراتژیستی بود که این تخیل خام را به یک دکترین نظامی مدون تبدیل کرد. برای درک ریشه‌های نظریه‌ی دوئه، باید به بستر تاریخی آن، یعنی سال‌های پس از جنگ جهانی اول توجه کرد. در آن مقطع، اروپا هنوز در شوک کشتار صنعتی و بن‌بست خونین جنگ خندق‌ها به سر می‌برد؛ جنگی که در آن میلیون‌ها سرباز برای جابه‌جایی چند کیلومتر از خطوط مرزی جان خود را از دست دادند. دوئه که از این فرسایش وحشتناک به ستوه آمده بود، در کتاب مشهور خود با عنوان «فرمانروایی بر هوا» اعلام کرد که هواپیما ماهیت جنگ را به شکلی بازگشت‌ناپذیر دگرگون کرده است.

از نگاه دوئه، عصر فرمانروایی زمین به سر آمده بود. با ظهور بمب‌افکن‌ها، دیگر مفهومی به نام «خط مقدم» یا «جبهه‌ی نبرد» محدودیت جغرافیایی نداشت. میدان نبرد اکنون تا عمق خاک کشورها، بر فراز پایتخت‌ها، کارخانه‌ها و مناطق مسکونی گسترش یافته بود. دوئه استدلال می‌کرد که در جنگ‌های آینده، پیروزی در میدان نبرد میان ارتش‌ها رقم نخواهد خورد، بلکه کلید پیروزی در «شکستن اراده‌ی ملی دشمن» نهفته است. او پیشنهاد کرد که با بمباران گسترده و بی‌امان مراکز صنعتی و شهر‌های پرجمعیت، می‌توان چنان هراس و وحشتی در میان غیرنظامیان ایجاد کرد که جامعه‌ی هدف پیش از بسیج منابع نظامی خود، از دولت بخواهد که تسلیم شود.

نظریه‌ی دوئه تنها یک راهبرد نظامی نبود، بلکه بر یک پیش‌فرض سیاسی و روان‌شناختی استوار بود. او جامعه‌ی انسانی را همچون یک ارگانیسم بیولوژیک یا یک ماشین مکانیکی ساده می‌پنداشت که اگر مراکز عصبی یا قطعات حیاتی‌اش آسیب ببیند، کل سیستم از کار خواهد افتاد. دوئه جنگ را به ابزاری برای مهندسی روان‌شناسی توده‌ها تقلیل داد و معتقد بود که وحشت ناشی از بمباران، در صورتی که ناگهانی و فراگیر باشد، همواره بر احساساتی، چون میهن‌دوستی، وفاداری به دولت و همبستگی اجتماعی غلبه خواهد کرد. در این مدل، دولت ماشینی بود که با چند انفجار دقیق، اراده‌ی سیاسی‌اش فرو می‌ریخت و تسلیم را می‌پذیرفت.

مقاومت جامعه در برابر بمباران


بیشتر بخوانید: از باروت تا باینری؛ تولد جنگ در بعد پنجم | خشن‌تر، بی‌چهره‌تر، غیرانسانی‌تر


تاریخ جنگ‌های مدرن نشان داده است که نظریه‌های تقلیل‌گرایانه، در مواجهه با پیچیدگی‌های جوامع انسانی همواره با شکست‌های سختی روبه‌رو می‌شوند. جنگ جهانی دوم نخستین و بزرگ‌ترین آزمون برای سنجش اعتبار دکترین دوئه بود. در جریان نبرد بریتانیا، نیروی هوایی آلمان نازی (لوفت‌وافه) با اجرای عملیات بمباران لندن و سایر شهر‌های انگلیس، تلاش کرد تا اراده‌ی مردم بریتانیا را در هم بشکند. برخلاف پیش‌بینی‌های دوئه، این بمباران‌ها نه تنها منجر به شورش مردم علیه دولت چرچیل یا درخواست تسلیم نشد، بلکه در زیر آوار و آتش، نوعی همبستگی ملی بی‌نظیر شکل گرفت که بعد‌ها به هسته‌ی مرکزی اسطوره‌ی مقاومت بریتانیا بدل شد. درد مشترک، جامعه را به جای فروپاشی، منسجم‌تر کرد.

در جبهه‌ی مقابل نیز همین الگو تکرار شد. متفقین با تخصیص منابع عظیم به ناوگان بمب‌افکن‌های استراتژیک خود، شهر‌های آلمان نظیر درسدن، کلن و هامبورگ را با بمباران‌های فرشی به ویرانه تبدیل کردند. هدف صریح این حملات، نابودی روحیه‌ی کارگران آلمانی و توقف ماشین جنگی نازی‌ها بود. با این حال، آمار‌های تاریخی نشان می‌دهد که تولیدات صنعتی آلمان، به لطف سازمان‌دهی مجدد و انتقال کارخانه‌ها به تأسیسات زیرزمینی توسط آلبرت اشپیر، تا ماه‌های پایانی جنگ در سال ۱۹۴۴ به رشد خود ادامه داد. در نهایت، آنچه باعث تسلیم آلمان شد، نه بمباران شهرها، بلکه پیشروی زمینی ارتش سرخ از شرق و نیرو‌های متفقین از غرب و اشغال فیزیکی برلین بود.

حتی در مورد پایان یافتن جنگ در اقیانوس آرام و تسلیم امپراتوری ژاپن، با وجود استفاده از ویرانگرترین سلاح‌های هوایی تاریخ یعنی بمب‌های اتمی در هیروشیما و ناگازاکی، تحلیل‌های دقیق‌تر نشان می‌دهند که بمباران به تنهایی عامل تسلیم نبود. رهبران ژاپن پیش از بمباران اتمی، شاهد نابودی تدریجی و گسترده‌ی شهر‌های خود با بمب‌های آتش‌زا بودند. آنچه در کنار بمب اتمی، چشم‌انداز استراتژیک توکیو را به طور کامل مسدود کرد، مداخله‌ی نظامی و ورود برق‌آسای اتحاد جماهیر شوروی به جنگ علیه ژاپن، اشغال منچوری، از دست رفتن امید به میانجی‌گری مسکو و همچنین محاصره‌ی مطلق دریایی بود که زنجیره‌ی تأمین مواد غذایی و سوخت را قطع کرده بود. بار دیگر ثابت شد که تأثیر استراتژیک آسمان، وابستگی شدیدی به واقعیت‌های ملموس روی زمین دارد.


بیشتر بخوانید:

دو راهی ژاپن در واپسین روز‌های جنگ جهانی دوم | چرا ژاپن ناگهان شمشیر را زمین گذاشت؟

کنفرانس کازابلانکا و صورت بندی یک تخیل سیاسی | اسطوره «تسلیم بی‌قید و شرط» چگونه صلح‌ها را به تعویق انداخت؟

بمب هسته‌ای آمریکا چگونه بر هیروشیما فرود آمد؟


تشریح کالبد یک شکست؛ چرا منطق مجازات کار نمی‌کند؟

دهه‌ها پس از جنگ جهانی دوم، رابرت پیپ، دانشمند علوم سیاسی و متخصص امنیت بین‌الملل، در پژوهش جامع خود با عنوان «بمباران برای پیروزی» به بررسی ساختاری این مسئله پرداخت. پرسش کلیدی او این بود: آیا قدرت هوایی می‌تواند به‌تنهایی اراده‌ی سیاسی یک کشور متخاصم را تغییر دهد؟ پاسخ تحلیلی او بر تفکیک دو منطق اساسی در استفاده از قدرت نظامی استوار بود: «منطق مجازات» و «منطق انکار».

منطق مجازات، که هسته‌ی اصلی دکترین دوئه را تشکیل می‌داد، مبتنی بر تحمیل درد و رنج بر جامعه‌ی غیرنظامی و زیرساخت‌های اقتصادی است تا از این طریق، مردم یا نخبگان حاکم از ادامه‌ی جنگ منصرف شوند. منطق انکار، برعکس، تلاش می‌کند تا با نابودی مستقیم توانمندی‌های نظامی، خطوط لجستیک و ابزار‌های جنگی دشمن، امکان ادامه‌ی عملیات نظامی را از او سلب کند.

تحقیقات پیپ نشان داد که استراتژی مجازات تقریباً همیشه با شکست مواجه می‌شود. بمباران شهرها، انهدام نیروگاه‌ها و تخریب زیرساخت‌های عمومی، اگرچه رنج هولناکی به همراه دارد، اما این رنج به تسلیم سیاسی منتهی نمی‌شود. دلیل این امر ریشه در پویایی جامعه‌شناسی سیاسی دارد. دولت‌ها در شرایط بمباران و بحران ملی، معمولاً قدرت و منابع باقی‌مانده را به شدت متمرکز می‌کنند. آنها با در دست گرفتن انحصار توزیع کالا‌های اساسی، وابستگی مردم به دولت را افزایش می‌دهند. همزمان، احساسات ملی‌گرایانه تحریک شده و هرگونه مخالفت داخلی با برچسب خیانت و همسویی با دشمن خارجی سرکوب می‌شود.

جامعه‌ی انسانی در زیر بمباران، رفتاری فراتر از یک توده‌ی وحشت‌زده و محاسبه‌گر دارد که صرفاً به دنبال کاهش هزینه‌ها باشد. بمباران می‌تواند شهر را ویران کند، اما «معنای ویرانی» در اختیار مهاجم نیست. نخبگان سیاسی و فرهنگی کشورِ هدف می‌توانند ویرانی ناشی از حملات هوایی را به نمادی از مظلومیت، مقاومت و ضرورت انتقام تبدیل کنند. در این تقابل، قدرت هوایی جسم و فیزیک جامعه را هدف قرار می‌دهد، اما کنترل روانی و معنایی آن در اختیار نهاد سیاست در روی زمین است. دوئه گمان می‌کرد که ترس می‌تواند سیاست را ببلعد، اما تاریخ نشان داد که این نهاد سیاست است که ترس را سازمان‌دهی کرده و آن را به ابزاری برای مقاومت بدل می‌کند.

عصر جراحی نقطه‌ای؛ دام روان‌شناختی بمب‌های هوشمند


بیشتر بخوانید:

سندرم انتظار فاجعه | جامعه در برزخ جنگ و صلح؛ ترس دائمی چگونه ذهن جمعی را فلج می‌کند؟

تاب‌آوری در دوران ظلمت | امید رادیکال به مثابه تصمیمی اخلاقی برای وفادار ماندن به امکان بهبود


با پایان یافتن جنگ سرد و ورود به عصر انقلاب اطلاعاتی، شکست‌های تجربی گذشته مانع از احیای رویای «پیروزی از راه آسمان» نشد؛ بلکه این رویا به کمک تکنولوژی‌های نوین، پوست‌اندازی کرد و در قالبی جدید ظاهر شد. اختراع بمب‌های هدایت‌شونده‌ی لیزری، موشک‌های کروز با قابلیت نقطه‌زنی جی‌پی‌اس، پهپاد‌های تهاجمی و سیستم‌های ماهواره‌ای، زبان و زیبایی‌شناسی جنگ هوایی را تغییر دادند. اکنون استراتژیست‌ها به جای صحبت از بمباران کور و فرشی، از مفاهیمی، چون «دقت»، «جراحی نقطه‌ای»، «تلفات جانبی صفر» و «حملات پیش‌دستانه‌ی هوشمند» سخن می‌گفتند.

در این پارادایم جدید، قرار نبود شهر‌ها به صورت تصادفی ویران شوند. هدف جدید، ضربه زدن به «گره‌های شبکه‌ای» بود: پناهگاه‌های زیرزمینی فرماندهی، تأسیسات هسته‌ای و شیمیایی، سامانه‌های ارتباطی رمزنگاری‌شده، مقر‌های رهبری، و شبکه‌های توزیع برق منطقه‌ای. پخش زنده‌ی تصاویر برخورد دقیق موشک‌ها به اهداف از طریق رسانه‌هایی مانند سی‌ان‌ان در جریان جنگ خلیج فارس، به این رویکرد وجهه‌ای علمی و تمیز بخشید.

اما این دقیقاً همان دام روان‌شناختی تکنولوژی مدرن است. هرچه تصاویر ارسالی از دوربین موشک‌ها دقیق‌تر و شفاف‌تر می‌شود، «توهم کنترل» در ذهن فرماندهان و سیاستمداران عمیق‌تر می‌گردد. رهبری که در اتاق عملیات، فروریختن سقف یک پناهگاه مستحکم را با کیفیت بالا تماشا می‌کند، به راحتی ممکن است انهدام فیزیکی یک سازه را با تحقق یک «هدف سیاسی» اشتباه بگیرد. سنسور‌ها و دوربین‌ها تنها موفقیت تاکتیکی حمله را تأیید می‌کنند؛ آنها نمی‌توانند نشان دهند که این ضربه چه تأثیری بر محاسبات استراتژیک نخبگان دشمن گذاشته است، افکار عمومی را چگونه رادیکال‌تر کرده، جناح‌های رقیب داخلی را چگونه هم‌سو نموده، یا چه روایت جدیدی در دستگاه تبلیغاتی حریف خلق کرده است. دقت تاکتیکی یک سلاح، هرگز ابهام استراتژیک صحنه‌ی نبرد را برطرف نمی‌کند. بمب هوشمند می‌تواند سخت‌افزار دشمن را نابود کند، اما نمی‌تواند یک ائتلاف جدید بسازد، نیت سیاسی تولید کند یا نظم جایگزینی در خلأ ناشی از نابودی ایجاد نماید.

بحران کوزوو در سال ۱۹۹۹ نمونه‌ی بارزی از این تضاد بود. سازمان ناتو با این تصور که برتری مطلق هوایی و استفاده از بمب‌های دقیق می‌تواند ماشین جنگی و اراده‌ی اسلوبودان میلوشویچ را در هم بشکند، عملیات نیروی متفقین را آغاز کرد. اما در روز‌ها و هفته‌های نخستین حملات هوایی، نه‌تنها دولت صربستان تسلیم نشد، بلکه به تلافی حملات هوایی، کمپین خشونت‌آمیز پاک‌سازی قومی در روی زمین علیه آلبانیایی‌تبار‌ها تشدید شد. هواپیما‌های ناتو زیرساخت‌ها را از بالا هدف قرار می‌دادند، اما ارتش صرب روی زمین منطق بقا و پاک‌سازی خود را پیش می‌برد. در نهایت، آنچه بلگراد را وادار به تسلیم کرد، صرفاً خسارات ناشی از بمباران نبود، بلکه تهدید فزاینده و معتبر مبنی بر احتمال آغاز عملیات زمینی ناتو و از دست رفتن کامل کنترل میدانی بود. آسمان، تنها زمانی به نتیجه می‌رسد که سایه‌ی سنگین شکست بر روی زمین احساس شود.

دکترین واردن؛ نظریه حلقه‌ها، شوک، بهت و سراب تغییر رژیم


بیشتر بخوانید:

زبان پورنوگرافیک قدرت و جهان ساده و بی‌شرم پوپولیسم | رتوریک بازگشت به عصر حجر ترامپ چگونه کار می‌کند؟

جهان بر لبه پرتگاه تسلیم بی‌قید و شرط یا نابودی تمدن | کالبدشکافی حکومت مَرَض و حاکمان بیمار


پس از تجربه موفقیت‌آمیز نظامی در جنگ خلیج فارس (۱۹۹۱)، ارتش ایالات متحده به شدت تحت تأثیر ایده‌های جان واردن، نظریه‌پرداز نیروی هوایی قرار گرفت. واردن مدل «پنج حلقه» را معرفی کرد که در آن، کشور متخاصم نه به عنوان یک جامعه‌ی انسانی، بلکه به عنوان سیستمی متشکل از پنج حلقه‌ی متحدالمرکز تحلیل می‌شد. در مرکز این دایره کادر رهبری قرار داشت، پس از آن به ترتیب زیرساخت‌های کلیدی ارگانیک (برق، نفت)، زیرساخت‌های مواصلاتی، جمعیت ملی و در بیرونی‌ترین حلقه، نیرو‌های مسلح مستقر بودند. استراتژی واردن این بود که با نادیده گرفتن لایه‌ی بیرونی (درگیری فرساینده با ارتش) و تمرکز حملات هوایی بر حلقه‌ی مرکزی و زیرساخت‌ها، می‌توان دولت دشمن را دچار فلج سیستمی کرد و به فروپاشی سریع آن دست یافت.

این رویکرد، در ظاهر تلاشی برای عبور از استراتژی مجازات دوئه و تمرکز بر فلج کردن ساختار فرماندهی بود. با این حال، در هسته‌ی مرکزی خود همچنان حامل همان رویای تقلیل‌گرایانه بود: دست یافتن به فروپاشی یک سیستم حکومتی بدون نیاز به درگیری مستقیم با واقعیت‌های پیچیده‌ی تاریخی، اجتماعی و نهادی آن کشور.

این تخیل استراتژیک، یک دهه بعد در جریان حمله‌ی به عراق در سال ۲۰۰۳ با دکترین «شوک و بهت» به اوج خود رسید. طراحان این دکترین معتقد بودند که با اعمال قدرت هوایی خیره‌کننده، سریع و بی‌نظیر، می‌توان سیستم تصمیم‌گیری دشمن را به قدری دچار اضافه‌بار اطلاعاتی و فلج روانی کرد که توانایی هرگونه واکنش از آن سلب شود. از نظر نظامی، سقوط سه هفته‌ای بغداد یک موفقیت خیره‌کننده به نظر می‌رسید. اما آنچه پس از سقوط مجسمه‌ی صدام رخ داد، مهر ابطالی بر توهمات استراتژیک بود: انحلال ساختار‌های دولتی، آغاز شورش‌های گسترده، ظهور فرقه‌گرایی خونین، رشد تروریسم و دهه‌ها بی‌ثباتی در منطقه.

مسئله این نبود که نیروی هوایی و تکنولوژی پیشرفته نتوانستند یک دیکتاتوری را سرنگون کنند؛ خطای فاجعه‌بار این بود که «نابودی فیزیکی یک رژیم» با «حل و فصل یک بحران سیاسی پیچیده» یکسان پنداشته شد. دولت‌ها، به ویژه در مناطق پرتنشی مانند خاورمیانه، صرفاً مجموعه‌ای از ساختمان‌های دولتی، مقر‌های نظامی و برج‌های مخابراتی نیستند که با انهدام آنها، جامعه آزاد شده و دموکراسی شکوفا شود. رژیم‌ها شبکه‌هایی درهم‌تنیده از منافع اقتصادی، وفاداری‌های قبیله‌ای و حزبی، نهاد‌های امنیتی، ترس‌ها و خاطرات تاریخی هستند. با فروپاشی سخت‌افزار دولت، این شبکه‌ها از بین نمی‌روند، بلکه برای تصاحب قدرت در خلأ ایجاد شده، وارد جنگ‌های داخلی و رقابت‌های ویرانگر می‌شوند. تغییر رژیم از طریق مداخلات سهمگین خارجی، اگر با فهم عمیق از جامعه‌شناسی هدف و برنامه‌ای برای نهادسازی پس از فروپاشی همراه نباشد، تنها پرتاب کردن یک ملت به ورطه‌ی هرج‌ومرج و تاریکی است.

بازگشت ناگزیر زمین

افسانه‌ی «حمله‌ی قاطع هوایی»، فراتر از یک بحث تخصصی نظامی، نشان‌دهنده‌ی یک بیماری مزمن در تخیل سیاسی مدرن است. این افسانه به صاحبان قدرت وعده‌ای فریبنده می‌دهد: امکان دستکاری جوامع بدون فهم آنها، امکان تغییر رژیم بدون پذیرش مسئولیت پیامد‌های آن، و امکان پیروزی بدون پرداخت هزینه‌ی مدیریت پس از پیروزی. جولیو دوئه یک قرن پیش کوشید تا با انتقال جنگ به آسمان، آن را از واقعیت کثیف زمین جدا کند؛ وارثان امروز او نیز با تکیه بر تکنولوژی‌های پیشرفته و بمب‌های دقیق، در تلاش‌اند تا جنگ و مداخله را از پیامد‌های سیاسی و اجتماعی‌اش مجزا سازند.

اما تاریخ همواره در برابر این ساده‌سازی‌ها مقاومت می‌کند و «زمین» همیشه بازمی‌گردد. پس از آنکه دود انفجار‌ها فرونشست، پس از آنکه مانیتور‌های اتاق عملیات خاموش شدند و بیانیه‌های پیروزی قرائت گردیدند، این زمین است که با تمام وزن و واقعیت سرسخت خود باقی می‌ماند. پادگان‌های غارت‌شده، خیابان‌های ویران، صف‌های تامین سوخت، کینه‌های قومی تازه بیدارشده، مرز‌های ناپایدار، شکاف‌های طبقاتی، شبه‌نظامیانی که جای خالی دولت را پر کرده‌اند و میلیون‌ها انسانی که ترس و خشم را به حافظه‌ی جمعی خود افزوده‌اند، همگی واقعیت‌های زمینی پس از بمباران هستند.

جنگ‌ها ممکن است با محاسبات هندسی در آسمان آغاز شوند، اما سرنوشت آنها همیشه در میان پیچیدگی‌های درهم‌تنیده‌ی زمین تعیین می‌گردد.

خبر های مرتبط
خبر های مرتبط
برچسب ها: جنگ
ارسال به دوستان
نسخه چاپی
نظرات شما